دخترک بعد از سلام و احوالپرسی ما و مهمانها، پیش من می آید و انگار که موضوع مهمی را می خواهد با من در میان بگذارد می گوید «می دونی چرا این کریپس رو به موهام زدم؟ چون هم رنگ شالمه؛ یکی دیگه هم دارم که یه رنگ دیگه س ولی اونو نزدم، چون به رنگ شالم نمی اومد…» با این فکر که معصومیت و سادگی حرفهایش کمی بانمک ترش کرده، با همان لحن کودکانه حرفش را تایید می کنم. و شال عریض و طویلش را با این خیال که لابد برای «انس گرفتن با حجاب» است چندان جدی نمی گیرم.
بعد از چند دقیقه با همان بی قراری کودکانه اش می پرسد «تو نامحرمی؟!» از اینکه فرق جمله ی «تو نامحرم داری؟» را با «تو نامحرمی؟» نمی داند خنده ام می گیرد، از طرفی هم شگفت زده می شوم که دختربچه ای مثل او چرا باید به محرم و نامحرم فکر کند. چند دقیقه ی بعد همین سوالش را از مادرم می پرسد. و وقتی که دارد شرح روزه گرفتن هایش را در این روزهای بلند و گرم تابستانی می دهد، در کمال حیرت تازه متوجه می شوم که به سن تکلیف رسیده است.
اهمیتی ندارد که دخترک آنقدر خردسال و ناپخته است، که لطیفه هایش را هم نصفه و نیمه می گوید و خودش هم نمی فهمد که چرا این لطیفه ها خنده دارند، مهم نیست که آنقدر کوچک است که گاهی کلافه از حجاب بدون شالش از اتاق بیرون می دود و فکر می کند که وقتی می دود کسی موهایش را نخواهد دید، مهم نیست که هنوز نسبت بین خانواده ی خودش و خانواده ی ما را نمی داند و حتی نمی داند که بین دو برادر 36 ساله و 27 ساله کدامیک بزرگترند!
هیچیک از اینها مهم نیست؛ او به هر حال به سن تکلیف رسیده و باید که واجبات دین را به جا بیاورد و مثلا دیگر نمی تواند با پسرخاله اش (که اتفاقا او هم به سن تکلیف رسیده) بازی کند، چون ممکن است دعوایشان بشود و او دیگر نمی تواند «نامحرم» اش را بزند!
این «سن تکلیف» دختران و متعلقاتش، چند وقتی هست که ذهنم را درگیر کرده؛ اما به گمانم مقاله ی دوست خوبی که هم مطالعاتش از من در این زمینه ها بیشتر بوده و هم خیلی از جنبه های جالب این «مکلف شدن» را بررسی کرده، بهتر به این موضوع پرداخته است؛ این مقاله ی خوب را از آرشیو وبلاگ فـ یـ* لــتر شده ی ایشان بیرون کشیده ام تا بار دیگر در اینجا با یکدیگر بخوانیمش:
- بلوغ دختران
الف-
مامااااان…ماماااان…من چندتا روزه دیگه باید بگیرم؟…مااااااااااامان
مامان جاااان گفتم که، بیست و هشت تا، بییییست و هشت تا
خنده ام میگیرد، صورتم را بر میگردانم تا صاحب صدا را ببینم. با دیدن چهره لاغر و رنگ پریده و لبهای پوسته پوسته دخترک که در میان یک چادر سفید تزئین شده با خز و پولک و مخلفات دیگر قاب شده، خنده بر لبانم خشک میشود.
رمضان سختی است و در سالهای آینده سخت تر هم خواهد شد. تجربه دخترانی که در سالهایی که رمضانش به تابستان می افتاده است، مکلف شده اند، نشان می دهد که روزهای گرم، طولانی و تعطیل تابستان خاطراتی تلخ برای دخترکان تازه ملکلف شده برجای خواهد گذاشت، هرچند که والدین آنها به لطائف الحیل سعی میکنند تا از دشواری و تلخی روزه داری برای این کودکان بکاهند: با مراجعه به پزشک از روزه داری معذورشان کنند، سفرهای کوتاه برایشان تدارک ببینند و یا با دادن هدیه ها و وعده های کوچک و بزرگ آنها را به روزه داری تشویق کنند؛ از وعده خریدن انیمیشن های کودکانه محبوب بچه ها تا عروسک های رنگارنگ و لباسها و اسباب بازی های فانتزی بگیر تا اااااا خط و گوشی تلفن همراه !!! گرچه به نظر من مادری که برای جشن تکلیف دخترش به او موبایل هدیه می دهد همانقدر در حق او خیانت میکند که مادری که دختر خردسالش را با هفت قلم آرایش به خیابان می آورد، اما به اندازه او مقصر نیست، چرا که او نه تسلیم خواست های کودکانه فرزندش شده و نه به شرایط زمانه تن داده است، بلکه او ظاهرا راهی برای تسلیم کودکش به واجبات مذهبی میجوید.
ب- ماه رمضان با تمام سختی ها و خاطرات تلخ وشیرینش می گذرد. اما اجبار در به بجا آوردن نماز و حجاب از جمله دستوراتی هستند که برای دخترانی که در خانواده های مذهبی رشد میکنند از سن نُه سالگی آغاز و هرگز پایان نمی پذیرند. برای دختر بچه ها، به ویژه دختر بچه ی امروزی، احتمالا هیچ چیز سخت تر از این نیست که برای نماز صبح از خواب برخیزد، وضو بگیرد و زیر لب چیزهایی زمزمه کند که هیچ از آن نمیفهمد و همه اینها برای اینکه مادر/پدر دست از سرش بردارند و اجازه بدهند دوباره بخوابد! هیچ چیز سخت تر از آن نیست که ناگهان از بازی با همبازی های پسرش منع شود! کشف کند مردان زیادی که آنها را عمو خطاب می کرده ، حتی اگر بابای رعنا دختر همسایه طبقه پایین باشد، نامحرم هستند و دیگر حق ندارد روی زانو هایشان بنشیند و از سر و کولشان بالا برود و… دارم از منظر یک دختر نُه ساله به ماجرا نگاه میکنم و کاری به احکام قضایی و حقوقی که در جهان اسلام پس از سن نُه سالگی بر دختران واجب میشود ندارم. چراکه دست کم در کشور ما در میان عقلا کمتر کسی است که دختر نه/ده ساله را – ولو با داشتن نشانه های زنانگی- آنقدر بالغ بداند که بتواند برای ازدواج تصمیم بگیرد و یا در اموال خود تصرف کند و یا درست و غلط کارهای خودش را تشخیص بدهد. اما ظاهرا در مسئله عمل به واجبات دینی اوضاع جور دیگری است، ضمن اینکه فراگیری آن بسیار بیشتر است، مسئله یک یا چند نفر و یا یک کشور و دو کشور نیست…بلکه مسئله، مسئله همه دخترانی است که نُه سالشان میشود و بطور کاملا تصادفی در یک خانواده مذهبی و در کشوری مسلمان زاده شده اند. واقعا جالب است که اکثریت جامعه باور دارد که بلوغ اجتماعی و فکری در امورات مربوط به ازدواج و تصرف در اموال برای دختر نه ساله حاصل نشده است اما در مورد مسائل معنوی و عبادی – که پیچیدگی آنها کمتر از سایر امور نیست- او را بالغ و مکلف می داند. واقعا کدامیک از مراجع و علما و عقلای ما حاضر است ارث یک دختر نه ساله را به او واگذار کند- اگر برایش مهم باشد که کل پول تبدیل به پفک نشود!- و کدامیک از مراجع، علما و عقلا حاضر است بپذیرد که دختر نه ساله اش عاشق شده – مثلا عاشق همان بابای رعنا- و میتواند بر مبنای این عشق ازدواج کند.
ج- من هم سخنان اندک روشنفکران دینی در حوزه مسائل مربوط به زنان را شنیده ام و یا کما بیش از استنباط هایی که از سخنان آنها در این حوزه ها میشود کرد باخبرم. و از اینکه در حوزه مرجعیت رسمی هم کسی چون آیت الله صانعی- علی رغم همه مخالفت ها- سن بلوغ دختران را به سیزده سالگی – منوط به مشاهده نشدن آثار زنانگی- افزایش داده است و… اما می خواهم سوال کنم اگر دین و عبادات امری معنوی و مربوط به روح انسان هاست، چگونه آن را با امور مادی و جسمانی می سنجند؟ چگونه میتوان با مشاهده علائم مربوط به زنانگی – که بیش از هر چیز وابسته به وراثت، تغذیه و شرایط جغرافیایی است- تشخیص داد که اکنون زمانی است که کسی به آن درجه از بلوغ عقلانی رسیده است که احساس نیاز به معنویت بکند و بتواند(در صورت امکان) انتخاب کند و به لوازم انتخاب خود التزام داشته باشد. باز هم تصریح میکنم که مظور من اجبار به انجام تکالیف است وگرنه والدین مختارند که از هر سنی که دوست دارند نسبت به تربیت مذهبی کودکانشان اقدام کنند.
د- لزوم اندیشه جدی به این بحث – در این دوره زمانی خاص- آن زمان بیشتر روشن خواهد شد که به یاد آوریم قشر وسیعی از دختران کودک و نوجوان و جوان امروز، دخترانی هستند که شکاف عمیقی با دختران نسل های پیش از خود دارند، دخترانی با مختصات عمیقا متفاوت، شخصیت هایی که ملغمه ای از ویژگیهای انسان مدرن و پست مدرن هستند. نسلی که زیاد می داند، دایره ارتباطاتش بسیار وسیع است، زیاده خواه، نازپرورد، تنوع طلب است و شناخت متفاوتی از ارزش و حقوق خود به عنوان یک انسان داردو… حال انصاف بدهیم چنین انسانی به فرض احساس نیاز روحی به پیروی از یک دین- چرا یک با ید دینی را برگزیند که در نخستین مواجه کودکانه با اجبارها و محرومیت هایش آشنا میشود و در بزرگسالی با تحقیرها و محدودیت هایی که نسبت به زن روا داشته است؟ دختران این نسل قطعا با پاسخ هایی مثل اینکه “خدا گفته” یا “خدا خواسته” یا “چون خدا دخترها را بیش تر دوست دارد” قانع نخواهند شد و احتمالا تعداد کمی از آنها حوصله و همت کنند که در لابه لای نوشته های روشنفکران دینی و فمینیست های مسلمان- که در کل جهان اسلام در حاشیه هستند- به دنبال پاسخ خود بگردند. آنها مذهب رسمی و رایج و قوانین برخاسته از آن را خواهند دید و به باور من نمیتوان آن ها را محکوم کرد اگر دیر یا زود- دقیقا همان زمان که مختصر بلوغ عقلی حاصل کنند- براحتی از دین کناره گیرند و آن را نادیده بیانگارند، چنانکه او آنها را! و اینکه در لجبازی با آن/ بجای آن چه چیزی را انتخاب کنند احتمالا منشا بحران های آینده خواهد بود.
… میخواهم بدانم اگر قرار است همچنان متعصبانه و بدون در نظر گرفتن هرگونه شرایط تاریخی و اجتماعی بر احکام هزار و چهارصد سال پیش پای بفشریم پس چه نیازی به این سیستم های عریض و طویل تعلیم و تعلم مسائل دینی و مذهبی وجود دارد؟ تا کی قرار است با این جمله معروف که “ایراد از اسلام نیست و از مسلمانی ماست” خودمان را توجیه کنیم؟ تا کی باید منتظر حضور فعال -و نه منفعل- دانش آموختگان و کارشناسان زن علوم حوزوی باشیم و بالا خره چه زمانی قرار است دیدگاه های زنانه در صدور فتاوا در مورد زنان مدخلیت یابند؟ و در نهایت آیا نمیتوان برپایه مطالعات روان شناختی و جامعه شناختی سنی را برای پیش-نهاد(ونه تحمیل) احکام عبادی به نوجوانان معین کرد؟