دخترک بعد از سلام و احوالپرسی ما و مهمانها، پیش من می آید و انگار که موضوع مهمی را می خواهد با من در میان بگذارد می گوید «می دونی چرا این کریپس رو به موهام زدم؟ چون هم رنگ شالمه؛ یکی دیگه هم دارم که یه رنگ دیگه س ولی اونو نزدم، چون به رنگ شالم نمی اومد…» با این فکر که معصومیت و سادگی حرفهایش کمی بانمک ترش کرده، با همان لحن کودکانه حرفش را تایید می کنم. و شال عریض و طویلش را با این خیال که لابد برای «انس گرفتن با حجاب» است چندان جدی نمی گیرم.

بعد از چند دقیقه با همان بی قراری کودکانه اش می پرسد «تو نامحرمی؟!» از اینکه فرق جمله ی «تو نامحرم داری؟» را با «تو نامحرمی؟» نمی داند خنده ام می گیرد، از طرفی هم شگفت زده می شوم که دختربچه ای مثل او چرا باید به محرم و نامحرم فکر کند. چند دقیقه ی بعد همین سوالش را از مادرم می پرسد. و وقتی که دارد شرح روزه گرفتن هایش را در این روزهای بلند و گرم تابستانی می دهد، در کمال حیرت تازه متوجه می شوم که به سن تکلیف رسیده است.

اهمیتی ندارد که دخترک آنقدر خردسال و ناپخته است، که لطیفه هایش را هم نصفه و نیمه می گوید و خودش هم نمی فهمد که چرا این لطیفه ها خنده دارند، مهم نیست که آنقدر کوچک است که گاهی کلافه از حجاب بدون شالش از اتاق بیرون می دود و فکر می کند که وقتی می دود کسی موهایش را نخواهد دید، مهم نیست که هنوز نسبت بین خانواده ی خودش و خانواده ی ما را نمی داند و حتی نمی داند که بین دو برادر 36 ساله و 27 ساله کدامیک بزرگترند!

هیچیک از اینها مهم نیست؛ او به هر حال به سن تکلیف رسیده و باید که واجبات دین را به جا بیاورد و مثلا دیگر نمی تواند با پسرخاله اش (که اتفاقا او هم به سن تکلیف رسیده) بازی کند، چون ممکن است دعوایشان بشود و او دیگر نمی تواند «نامحرم» اش را بزند!

این «سن تکلیف» دختران و متعلقاتش، چند وقتی هست که ذهنم را درگیر کرده؛ اما به گمانم مقاله ی دوست خوبی که هم مطالعاتش از من در این زمینه ها بیشتر بوده و هم خیلی از جنبه های جالب این «مکلف شدن» را بررسی کرده، بهتر به این موضوع پرداخته است؛ این مقاله ی خوب را از آرشیو وبلاگ فـ یـ* لــتر شده ی ایشان بیرون کشیده ام تا بار دیگر در اینجا با یکدیگر بخوانیمش:

  •  بلوغ دختران

الف-
          مامااااان…ماماااان…من چندتا روزه دیگه باید بگیرم؟…مااااااااااامان
          مامان جاااان گفتم که، بیست و هشت تا، بییییست و هشت تا
خنده ام می‌گیرد، صورتم را بر می‌گردانم تا صاحب صدا را ببینم. با دیدن چهره لاغر و رنگ پریده و لبهای پوسته پوسته‌ دخترک  که در میان یک چادر سفید تزئین شده با خز و پولک و مخلفات دیگر  قاب شده،  خنده بر لبانم خشک می‌شود.
رمضان سختی است و در سالهای آینده سخت تر هم خواهد شد. تجربه دخترانی که در سالهایی که رمضانش به تابستان می‌ افتاده است، مکلف شده اند، نشان می‌ دهد که  روزهای گرم، طولانی و تعطیل تابستان خاطراتی تلخ برای دخترکان تازه ملکلف شده برجای خواهد گذاشت، هرچند که والدین آنها به لطائف الحیل سعی می‌کنند تا از دشواری و تلخی روزه داری برای این کودکان بکاهند: با مراجعه به پزشک از روزه داری معذورشان کنند، سفرهای کوتاه برایشان تدارک ببینند و یا با دادن هدیه ها و وعده های کوچک و بزرگ آنها را به روزه داری تشویق کنند؛ از وعده خریدن انیمیشن های کودکانه محبوب بچه ها تا عروسک های رنگارنگ و لباسها و اسباب بازی های فانتزی بگیر تا اااااا خط و گوشی تلفن همراه !!! گرچه به نظر من مادری که برای جشن تکلیف دخترش به او موبایل هدیه می‌ دهد  همانقدر در حق او خیانت می‌کند که مادری که دختر خردسالش را با هفت قلم آرایش به خیابان می‌ آورد، اما به اندازه او مقصر نیست، چرا که او نه تسلیم خواست های کودکانه فرزندش شده و نه به شرایط زمانه تن داده است، بلکه او ظاهرا راهی  برای تسلیم کودکش به واجبات مذهبی می‌جوید.

 

ب- ماه رمضان با تمام سختی ها و خاطرات تلخ وشیرینش می‌ گذرد. اما اجبار در به بجا آوردن نماز و حجاب از جمله دستوراتی هستند که برای دخترانی که در خانواده های مذهبی رشد می‌کنند از سن نُه سالگی آغاز و هرگز پایان نمی پذیرند. برای دختر بچه ها، به ویژه دختر بچه ی امروزی، احتمالا هیچ چیز سخت تر از این نیست که برای نماز صبح از خواب برخیزد، وضو بگیرد و زیر لب چیزهایی زمزمه کند که هیچ از آن نمیفهمد و همه اینها برای اینکه مادر/پدر دست از سرش بردارند و اجازه بدهند دوباره  بخوابد! هیچ چیز سخت تر از آن نیست که ناگهان از بازی با همبازی های پسرش منع شود! کشف کند مردان زیادی که آنها را عمو خطاب می‌ کرده ، حتی اگر بابای رعنا دختر همسایه طبقه پایین باشد، نامحرم هستند و دیگر حق ندارد روی زانو هایشان بنشیند و از سر و کولشان بالا برود و…  دارم از منظر یک دختر نُه ساله به ماجرا نگاه می‌کنم و کاری به احکام قضایی و حقوقی که در جهان اسلام پس از سن نُه سالگی بر دختران  واجب  می‌شود ندارم. چراکه دست کم در کشور ما در میان عقلا کمتر کسی است که دختر نه/ده ساله را – ولو با داشتن نشانه های زنانگی- آنقدر بالغ بداند که بتواند برای ازدواج تصمیم بگیرد و یا در اموال خود تصرف کند و یا درست و غلط کارهای خودش را تشخیص بدهد. اما ظاهرا در مسئله عمل به واجبات دینی اوضاع جور دیگری است، ضمن اینکه  فراگیری آن بسیار بیشتر است، مسئله یک یا چند نفر و یا یک کشور و دو کشور نیست…بلکه مسئله، مسئله همه دخترانی است که نُه سالشان می‌شود و بطور کاملا تصادفی در یک خانواده مذهبی و در کشوری مسلمان زاده شده اند. واقعا جالب است که اکثریت جامعه باور دارد که بلوغ اجتماعی و فکری در امورات مربوط به ازدواج و تصرف در اموال برای دختر نه ساله حاصل نشده است اما در مورد مسائل معنوی و عبادی – که پیچیدگی آنها کمتر از سایر امور نیست- او را بالغ و مکلف می‌ داند. واقعا کدامیک از مراجع و علما و عقلای ما حاضر است ارث یک دختر نه ساله را به او واگذار کند- اگر برایش مهم باشد که کل پول تبدیل به پفک نشود!- و کدامیک از مراجع، علما و عقلا حاضر است بپذیرد که دختر نه ساله اش عاشق شده – مثلا عاشق همان بابای رعنا- و می‌تواند بر مبنای این عشق ازدواج کند.

ج- من هم سخنان اندک روشنفکران دینی در حوزه مسائل مربوط به زنان را شنیده ام و یا کما بیش از استنباط هایی که از سخنان آنها در این حوزه ها می‌شود کرد باخبرم.  و از اینکه در حوزه مرجعیت رسمی هم کسی چون آیت الله صانعی- علی رغم همه مخالفت ها- سن بلوغ دختران را به سیزده سالگی – منوط به مشاهده نشدن آثار زنانگی- افزایش داده است و… اما می‌‌ خواهم سوال کنم  اگر دین و عبادات  امری معنوی و مربوط به روح انسان هاست، چگونه آن را با امور مادی و جسمانی می‌‌ سنجند؟ چگونه می‌‌توان با مشاهده علائم مربوط به زنانگی – که بیش از هر چیز  وابسته به وراثت، تغذیه و شرایط جغرافیایی است- تشخیص داد که اکنون زمانی است که کسی به آن درجه از بلوغ عقلانی رسیده است که احساس نیاز به معنویت بکند و بتواند(در صورت امکان) انتخاب کند و به لوازم انتخاب خود التزام داشته باشد. باز هم تصریح میکنم که مظور من اجبار به انجام تکالیف است وگرنه والدین مختارند که از هر سنی که دوست دارند نسبت به تربیت مذهبی کودکانشان اقدام کنند.
د- لزوم اندیشه جدی به این بحث – در این دوره زمانی خاص- آن زمان بیشتر روشن خواهد شد که به یاد آوریم قشر وسیعی از دختران کودک و نوجوان و جوان امروز، دخترانی هستند که شکاف عمیقی با دختران نسل های پیش از خود دارند، دخترانی با مختصات عمیقا متفاوت، شخصیت هایی که  ملغمه ای از ویژگیهای انسان مدرن و پست مدرن هستند. نسلی که زیاد می‌ داند، دایره ارتباطاتش بسیار وسیع است، زیاده خواه، نازپرورد، تنوع طلب  است و شناخت متفاوتی از ارزش  و حقوق خود به عنوان یک انسان داردو… حال  انصاف بدهیم چنین انسانی به فرض احساس نیاز روحی به پیروی از یک دین- چرا یک با ید  دینی را برگزیند که در نخستین مواجه کودکانه با اجبارها و محرومیت هایش آشنا می‌شود و در بزرگسالی با تحقیرها و محدودیت هایی که نسبت به زن روا داشته است؟ دختران این نسل  قطعا با پاسخ هایی مثل اینکه “خدا گفته” یا “خدا خواسته” یا “چون خدا دخترها را بیش تر دوست دارد” قانع نخواهند شد  و  احتمالا تعداد کمی از آنها حوصله و همت کنند که در لابه لای نوشته های روشنفکران دینی و فمینیست های مسلمان- که در کل جهان اسلام در حاشیه هستند- به دنبال پاسخ خود بگردند. آنها مذهب رسمی و رایج و قوانین برخاسته از آن را خواهند دید و به باور من نمیتوان آن ها را محکوم کرد اگر دیر یا زود- دقیقا همان زمان که مختصر بلوغ عقلی حاصل کنند- براحتی از دین کناره گیرند و آن را نادیده بیانگارند، چنانکه او آنها را! و اینکه در لجبازی با آن/ بجای آن چه چیزی را انتخاب کنند احتمالا منشا بحران های آینده خواهد بود.
… می‌خواهم بدانم اگر قرار است همچنان متعصبانه و بدون در نظر گرفتن هرگونه شرایط تاریخی و اجتماعی بر احکام هزار و چهارصد سال پیش پای بفشریم پس چه نیازی به این سیستم های عریض و طویل تعلیم و تعلم مسائل دینی و مذهبی وجود دارد؟ تا کی قرار است با این جمله معروف که “ایراد از اسلام نیست و از مسلمانی ماست” خودمان را توجیه کنیم؟ تا کی باید منتظر حضور فعال -و نه منفعل- دانش آموختگان و کارشناسان زن علوم حوزوی باشیم و بالا خره چه زمانی قرار است دیدگاه های زنانه در صدور فتاوا در مورد زنان مدخلیت یابند؟ و در نهایت  آیا نمیتوان برپایه مطالعات روان شناختی و جامعه شناختی سنی را  برای پیش-نهاد(ونه تحمیل) احکام عبادی به نوجوانان معین کرد؟

مفهوم «کلیشه» چیزی نیست که نیاز به توضیح داشته باشد. کلیشه، الگوی اولیه ایست از رفتار/کنش/واکنش/… که جدا از اینکه بر اساس چه منطق اولیه ای شکل گرفته باشد، چگونگی خود را همچنان حفظ می کند و تکرار می شود و تکرار می شود. بدون آنکه لزوم اینطور یا آنطور بودنش مشخص باشد، یا اینکه همچنان منطقی بر آن حاکم باشد یا نباشد. گاهی برای انتقاد از کلیشه ها، کار چندانی نمی شود کرد جز اینکه رفت و یقه ی نفر اولی که این رفتار/کنش/واکنش/… را به این شکل انجام داده گرفت! چرا که کلیشه ها صرفا بر اساس تقلیدی کورکورانه تکرار و بازتولید می شوند.

حالا اگر این کلیشه پسوندی پیدا کند، و مثلا به «کلیشه جنسی» تبدیل شود، هم برخورد با آن و بحث راجع به آن تا حدودی آسان است، و هم به همان اندازه برخورد و مقابله با آن، سخت و گاهی دور از امکان.

«کار خانگی»، با پیوند دیرینه ای که با «زن خانه» دارد، یکی از آن کلیشه های جنسی پر رنگ و همچنان باقی و برقراریست، که آنقدر با فرهنگ زندگی ما عجین شده، که تجربه ی هر روزه اش را شاید چندان احساس هم نمی کنیم. اینکه اولین خانه ای که در آن زن مشغول غذاپختن و ظرف شستن و جارو کشیدن و نظافت و لباس شستن و اطو کشیدن و مرتب کردن وسایل فرزندان و دیگر کارهای خرده ریز خانه شد و مرد هم پی «کار» رفت، کدام خانه بوده و چرا چنین تقسیم کاری رخ داده چیزیست که چندان مشخص نیست و البته چندان اهمیتی هم ندارد (مشکل از ماست که همیشه دنبال مقصر می گردیم!)، اما آنچه واضح است این است که چنین اتفاقی، از هیچ منطق خاصی پیروی نمی کند، و تنها یک کلیشه است.

در خانه ای که مرد بیرون از خانه کار می کند، زن کارهای خانه را انجام می دهد، در خانه ای که زن و مرد بیرون از خانه کار می کنند هم، زن کارهای خانه را انجام می دهد، در خانه ای که مرد داخل خانه کار می کند، چه زن بیرون از خانه کار کند، یا نکند، زن کارهای خانه را انجام می دهد. در خانه ای که زن بیرون از خانه کار می کند و مرد بیکار است، باز هم زن کارهای خانه را انجام می دهد. در خانه ای که زن و مرد هیچکدام شاغل نیستند باز هم زن کارهای خانه را انجام می دهد. و در همه ی این موارد، ممکن است مرد «گاهی به همسرش کمک کند» و البته ممکن هم هست که نکند. به هر حال مرد کار خانه را وظیفه ی خود نمی داند، و صرفا در حال «کمک» کردن است. اگر هم روزی ظرفی کثیف بماند، غذایی آماده نباشد، خانه نامرتب باشد، لباسها شسته و اطو کشیده نباشند، جای خالی زن، و یا بی مسئولیتی زن است که به چشم می آید.

بنابر این عامل «اشتغال مرد» این میان مطلقا ربطی به هیچ چیز ندارد. شاید این تصور ایجاد شود که «مهارت» یا «تخصص» عاملیست که کار خانگی را زنانه می کند، آن هم با این استدلال که زنان این کارها را «بهتر» انجام می دهند. اما به نظر نمی رسد مردانی که «شغل»شان اشپزی در رستورانها و … است یا مثلا در اتوشویی «کار» می کنند، یا مثلا مجری برنامه ی کودک اند، در خانه و هنگامی که یک زن هم برای انجام این کارها «هست»، باز هم اشپزی یا لباس شستن و اتوکشیدن یا مراقبت از کودک را «وظیفه» ی خود بدانند. شاید دلیلشان هم این باشد که «بیرون از خانه که این کارها را از صبح تا شب انجام می دهیم، در خانه هم باز ما این کارها را انجام بدهیم؟». جمله ای که هرچند زنان هم می توانند متقابلا به کار ببرند، اما شما از کمتر زنی می شنوید که بگوید «بیرون از خانه که کار می کنیم، در خانه هم ما کارها را انجام بدهیم؟».  زنان بی هیچ چشمداشتی، چون مادران و مادربزرگانشان، کارهای خانه را غالبا به عهده می گیرند، و در قبال کم و کیف این کارها خود را مسئول می دانند. آنها برنامه ی زندگیشان را جوری تنظیم می کنند که به همه ی «کارهایشان» برسند. کارهای خانه، شغلشان در بیرون از خانه، رسیدگی به فرزندان و الته راضی و خشنود نگه داشتن همسرانشان.

اما آنچه این میان از همه چیز ناراحت کننده تر است، نه فقط به چشم نیامدن و خاموش و بی سر و صدا ادامه پیدا کردن و بازتولید این کلیشه جنسی، نه طاقت فرسایی و خستگی ای که در نهایت «سهل و ممتنع» بودن کار خانگی نصیب زنان می کند، بلکه فاجعه ای انسانی است که در پس این چهره ی ساده ی کار خانگی وجود دارد. «کار خانگی» کار بی منزلت و پست و ناتمام و البته انرژی بریست، که صرفا عامل غیرتخصصی بودن و ساده و بی قدر و منزلت بودنش آن را «زنانه» کرده است. و در هر خانه ای که شما زنی را می بینید که ناخودآگاه به سمت جمع کردن ظرفهای کثیف می رود، و یا مردی را می بینید که کاملا نسبت به کارهای خانگی بی تفاوت است یا همسرش را به خاطر انجام ندادن این کارها ملامت می کند، در حقیقت انسانی را دیده اید که خود را از هم نوعش لایقتر به انجام این «کارهای پست» می داند و همین طور انسانی که خود را برتر از آن می بیند که مشغول انجام این کارهای پست شود، آن هم تا وقتی که یک شخص پایین تر از خودش در خانه وجود دارد.

داستان خانواده و تشکیل خانواده را اگر بخواهیم از یک جایی شروع کنیم احتمالا می رسیم به آن گذشته های خیلی دور، که آدمها تصمیم گرفتند زندگی های گروهی و کمونی خود را کنار بگذارند. آن انسانهای اولیه که گویا در قبیله همه ی زن ها با همه ی مردها در ارتباط بودند و برای همه ی بچه ها مادر یا دایی محسوب می شدند. نه مالکیتی در کار بود، نه ارثی، نه لابد تعهدی و قانونی و دادگاه و محضر و ازدواج و طلاقی.

امروز ما اسم این شکل روابط را می گذاریم هرج و مرج. اینطور که نمی شود؛ هر کس با هر چند نفری که دلش خواست، هر طوری که مایل بود، نه تکلیفی نه تعهدی نه حقی؛ البته آن قدیم ها جای خالی تعهد و تکلیف و حق، انسانها را به سمت تشکیل نهادی به اسم خانواده سوق نداد، اما به هر حال بعد از شکل گرفتن خانواده و در «چارچوب» قرار گرفتن روابط زن و مرد و فرزندان بود، که در این چارچوب وظایفی شکل گرفت و هر کس حق و حقوقی به دست آورد.

تا اینجایش را ما در بچگی هایمان نمی دانستیم. فکر می کردیم ازدواج و خانواده، از روز ازل بوده؛ همیشه هم تصویری که از ازدواج در ذهنمان بود زن و مرد خوشبختی بودند که یا زیر تور و قند سابیدن ها بله را می گفتند و یا در کلیسا دست هم را می گرفتند و با عشق به هم قول می دادند که تا همیشه در کنار هم خواهند ماند. خانواده برایمان «کانون گرم»ی بود که در آن زندگی مشترکی در جریان است و همه چیز در آن عادلانه قسمت شده. کانونی که در آن خبری از هرج و مرج و خودخواهی ها نیست. جایی که در آن نمی شود بی توجه به دیگری هر کس هر کاری دلش خواست بکند.

می دانید… حالا که نگاهی به این «کانون مقدس» در قوانین کشورم می اندازم، به نظرم می رسد که جای آن انسانهای اولیه، با آن زندگی کمونی شان اینجا خالیست. چرا که ما در اینجا چارچوبی داریم که در خود این چارچوب، هرج و مرج وجود دارد.

مرد می تواند به هر تعداد که دلش خواست همسر اختیار کند (با نام ازدواج موقت)، و البته با نام ازدواج دائم هم می تواند تا چهار همسر اختیار کند. زن می تواند و باید موقع عقد مهریه ای برای خود در نظر بگیرد، با نام »هدیه از طرف مرد» البته، اما به هر حال می شود به خاطر ندادن همین هدیه مرد را به زندان انداخت. مرد می تواند به راحتی هر زمان که دلش خواست همسرش را طلاق بدهد (تنها چیزی که مانع این امر می شود همان مهریه است). زن می تواند درآمدش و دارایی اش را صرف زندگی مشترک نکند چون دلش می خواهد، ضمن اینکه وظیفه ای هم در قبال خرج و مخارج خانه ندارد. مرد می تواند همسرش را کتک بزند و به انحا مختلف (بخوانید: هر جور که دلش خواست) از او کامجویی کند (یا به عبارتی به او تجاوز کند) و کسی هم کاری به کار او نداشته باشد. زن می تواند در قبال شیری که به فرزندش می دهد از همسرش مزد بگیرد، اگر دلش بخواهد البته. مرد می تواند همسرش را از تحصیل، از اشتغال، از حضور در جامعه، از سفر، از بچه دار شدن/نشدن، از ارتباط با اقوام و از بسیاری چیزهای دیگر منع کند، اگر دلش بخواهد البته…

و ما این کنار ایستاده ایم و دلمان خوش است که جامعه را از هرج و مرج و «هر کس هر کاری دلش خواست ها» نجات داده ایم و چارچوبی درست کرده ایم با حق و تکلیف و تعهد که در آن آدمها به خوبی و خوشی سالها در کنار هم زندگی کنند.

اینکه من و شما و همسرانمان دلمان هیچکدام از این کارها را نمی خواهد و هیچیک را انجام نمی دهد، معنایش این نیست که قانون و فرهنگ اصلاح شده؛ معنایش این نیست که آینده ای روشن، و چارچوبی بدون هرج و مرج انتظار فرزندانمان را می کشد…

Posted: اوت 23, 2010 in دو نقطه، گیومه باز

راستش زندگی زن ها سخته. بعضی زن ها. مادر خودم هفتاد و خوره ای عمر کرد. هر روز خدا هم کار می کرد. بعد از زاییدن پسر آخرش یک روز هم ناخوش نشد؛ تا یک روز یک نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچ وقت هم تنش نمی کرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تخت خواب دراز کشید، پتو رو کشید روش، چشم هاش رو بست گفت: «بابا رو سپردم دست همه ی شما. من خسته ام.»

گور به گور / ویلیام فاکنر

«ایجاد کمی تنوع» احتمالا دلیل اصلی اش بود؛ امتحان عملی دوست آرایشگرم هم فرصت مناسبی شده بود تا با چند بسته «ماده فر» به سمت آرایشگاه بروم. اتفاقا روز کوتاهی هم بود و پیدا بود آن حجم مو را یک نفر در این زمان نه چندان زیاد نمی تواند فر کند. بنابر این پنج شش دختر آرایشگر – بعضا کارآموز- دور و بر من جمع شده بودند و موهای تقسیم شده ام را دسته دسته جدا می کردند، به آن، مواد فر می زدند، دور بیگودی می پیچیدند، تا روی سر، و بعد هم کش بیگودی را دورش می انداختند تا بازنشود.

اشتباه نکنید، این داستان زیبایی یک دختر نیست. می خواهم خودتان را روی صندلی آرایشگاه تجسم کنید (جایی که خانمها زیاد از آنجا سر در می آورند) و چند آرایشگر را دور و برتان در نظر بگیرید، که موهای شما را از این طرف و آن طرف سرتان، هر کدام به اندازه یک دسته ی کوچک نهایتا یک سانتیمتری، در جهات مختلف، دور چیزی می پیچند، و وقتی به شکلی طبیعتا نامنظم در حالی که چند رشته مو زیادی به بیگودی چسبیده اند و چند تار موی دیگر کمی آزادترند، سعی می کنند با کش آن موها را روی بیگودی ثابت کنند که هر از گاهی هم طبعا به چند تار مو این میان زیادی فشارمی آید و کنده می شوند. و این فرایند (بیگودی پیچیدن) حداقل دو ساعت پشت سر هم تکرار می شود تا همه ی موهای شما دور بیگودی پیچیده شوند و روی سرتان قرار بگیرند. از تجسمش نمی دانم چه میزان به عمق فاجعه پی برده اید اما چیزی که من تجربه کردم، درد کشیدن و رژه رفتن تمامی اجداد پدری با تمام قوم و خویشهایشان در مقابل چشمم بود، و البته زیر لب قسم خوردن که اگر پایم به بیرون از آرایشگاه برسد دیگر هیچ وقت برنخواهم گشت!

بعد هم باید زیر سشوآر می نشستی، تا لابد مواد فر، فعل و انفعالاتشان را انجام دهند. بعد از آن یک بار باید موها را می شستی (با همان شانصد بیگودی ای که به موهای مبارک آویزان بود) بعد یک دور دیگر زیر سشوآر می نشستی و بعد هم دوباره شستن موها. البته مرحله ی دیگری هم وجود داشت  و آن باز کردن آن مصیبت های بیگودی نام بود که قطعا دردی کمتر از آن مرحله ی اول نداشت. بهتر بگویم درد و مشقتش نزدیک به سه برابر آن مرحله ی اول بود، منتها چون این مرحله با سرعتی خیلی بیشتر پیش رفت، به قسم خوردن زیر لب و اینها نکشید…

این اتفاقیست که هر روز و هر روز در همه ی آرایشگاه های زنانه رخ می دهد: به حد مرگ درد کشیدن برای به دست آوردن چیزی موسوم به زیبایی. هزار و یک مدل از این فرایندها در آرایشگاه ها رخ می دهد که فر کردن تنها یکی از آنهاست. و احتمالا از پرمشقت ترین هایش هم نیست.

اما درد و رنجی که زنان متحمل آن می شوند، همه ی ماجرا هم نیست. عوارضی که بعضی از این آرایشهای مو، پوست و … دارند، گاهی واقعا وحشتناکند. از مرگ دختران و زنان، زیر عملهای جراحی زیبایی و دستگاه سولاریوم که بگذریم، می رسیم به همین آرایشهای معمولی. مثلا این چند جمله را بخوانید: «چند وقت بعد توی یه بحثی بعد چند ماه برا اولین بار شنیدم که اکستنشن مو چه بلاهای به سر  زنان مردم نیاورده . باورتون نمیشه وقتی فهمیدم یه خانومی سرش کرم گذاشته و یکی دیگه انقدر موهاش رو سنگین کرده که نتونسته تمیز بشوره و بعد قارچ گرفته و بعد مجبور شده با تیغ همه رو بزنه و یکی دیگه دچار کچلی شده و یکی انقدر تارهای موهای خودش سست بود و زیاد گذاشته بوده که هر دسته ای کنده شده یه خال رو سرش افتاد و … من ناخن هام رو می جویدم و دنبال کرم و سوسک و ملخ و دایناسور در بین موهای خود بودم

اگر فکر می کنید که این آرایش ها یک بار برای همیشه اند و یا سالی یک بارند، احتمالا زیادی خوش بینید و یا اینکه از دنیای زنان چیز زیادی سر در نمی اورید. شاید «هیر اکستنشن» (بلندی مو) یا فر کردن و صاف کرن و … کارهایی باشند برای تجربه ای یکباره و ایجاد تنوع (اگر عواقب احتمالی یک بار برای همیشه اش نکند البته)؛ اما آرایشهای معمول از اصلاح صورت و ابرو تا اپیلاسیون، چیزهایی نیستند که زنان یک بار برای همیشه تجربه اش کنند. بر زنان که پوشیده نیست، از مردان هم چه پنهان، که این آرایشهای معمول، آرایشهایی بی درد و رنج و کاری بامزه و فرح بخش نیستند!

زیبایی ای که ما زنان در نهایت به دست می آوریم واقعا به این هزینه و درد و رنجش می ارزد…؟

دسته ی دومی هم وجود دارد که زن را اصلا هم موجود ناتوان و ضعیفی نمی داند. و کاملا برعکس، به کلمه “زن ایرانی” که می رسد، چشم تنگ می کند و می گوید زن ایرانی موجود بسیار باهوش و توانمندیست.

عده ای از این مردان، از زنان هراسانند. آنها نه تنها زنان را ضعیف و محتاج همدردی و کمک نمی دانند، هیچ بعید هم نمی دانند که اسیر دام این جادوگران و عفریته های مکار و نیرنگباز شوند و هرچه دارند و ندارند را در برابر آنها پاک ببازند. آنها از حرف زدن با زنان، از ابراز علاقه کردن زنان، از نزدیک شدن زنان و از هر آنچیزی که  احتمال «طرف شدن با یک زن» در آن باشد، هراسانند. این که در افسانه ها و قصه ها، جادوگران غالبا زن اند، از جای دوری نیامده، طیفی افراطی از همین دسته اند که زنان را (و مخصوصا زنان زیبا) را صاحب نیروهایی می دانند که عقل و هوش از سر آدم می برند و نباید که با آنها طرف شد… 

اما این دسته هم واقع بینانی دارد که می دانند دوره ی جادوگری به سر امده و همه زنان هم فالگیر و رمال نیستند؛ آنها برای باهوش و توانمند دانستن زن ایرانی البته دلایلی هم رو می کنند. زن ایرانی برای این دسته، موجود باهوش و با کیاستیست که خوب می داند موانع پیش روی خودش را چطور از سر راه بردارد…

وقتی دلش فلان سرویس طلا را می خواهد، یا می خواهد به فلان سفر برود، دست روی دست نمی گذارد تا شوهر بی ذوق و بی احساسش شاید یک روزی این کارها را برایش انجام دهد؛ او شروع می کند و آرام آرام، اول حاج آقا فلانی را به خانه دعوت می کند تا از صواب هدیه دادن یا از خوبی مسافرت یا مستحب بودن شاد کردن اهل بیت خانه جلوی شوهرش از او سوالی بپرسد. یک روز دیگر فلانی خانم را با شوهرش که تازگی برایش فلان هدیه را خریده یا به تازگی با هم سفر رفته اند، دعوت می کند و از مسافرتشان یا از هدیه ای که تازگی نصیبش شده جلوی شوهرش از او سوال و جواب می کند. یک روز دیگر با شوهرش می رود به خانه ی فلانی که به همان جا مسافرت کرده و کلی سوغات آورده، و از او می پرسد خرج سفر زیاد که نشد؟ و او هم به طرز مشکوکی جواب می دهد نه؛ یا روزی دیگر از جلوی فلان طلافروشی «اتفاقی» رد می شوند و به شوهر گرامی خاطرنشان می کند که چقدر آن سرویس سمت چپی که فلان طور است خوشگل است، خوش به حال زن خوشبختی که مردش از این سرویسها برایش می خرد… و خلاصه به همین ترتیب پیش می رود تا در مدت کوتاهی صاحب آن سرویس طلا می شود، یا به سفری که می خواسته می رود…

دختر جوان ایرانی هم به همین ترتیب. او که شکل همه ی دختران (والبته پسران) جوان دنیا، هیچ بدش نمی آید رابطه ای عاطفی و البته جنسی را با جنس مخالف تجربه کند، با هوشمندی و ذکاوت وارد رابطه ای می شود و لذتش را هم میبرد. وقتی هم که خواست با پسری ازدواج کند، چون بدون داشتن بکارت احتمالا مرگ در انتظارش خواهد بود، بنابر این با عمل «ترمیم بکارت» خود را از این وضعیت «ننگین» بیرون می کشد، بخشی از حافظه و خاطراتش را هم به گور می سپارد و با خوبی و خوشی ازدواج می کند.

آن دیگری که دلش می خواهد با فلانی ازدواج کند، با سیاست و هوشمندی و تدبیر، خودش را با بهانه های مختلف به آن پسر نزدیک می کند؛ با هر حرف و عمل و کنش و واکنشی سعی در بیشتر و بیشتر مجذوب کردن او دارد. و در نهایت بدون اینکه مجبور شود ذره ای به او ابراز علاقه کند، و حتی با بی اعتنایی و ناز و ادایش موفق می شود کاری کند که او واله و شیدایش شود و از او خواستگاری کند.

و به همین ترتیب در نظر این گروه، همه ی زنان و دختران، با وجود موانعی که پیش روی خودشان می بینند، با هوش و توانمندیهایشان، گلیمشان را از آب بیرون می کشند و به آنچه «می خواهند» به هر قیمتی که هست «می رسند».  پس واقعا بی معناست که کسی بخواهد برای چنین موجودات باهوشی دل بسوزاند یا برای حقوق تضییع شده شان داد و قال راه بیاندازد و سنگ «حقوق زنان» به سینه بزند.

و طیف دیگری هم از همین دسته، به خیال خودشان زنان را به خاطر این توانمندیها با خود برابر می دانند، و بدون جبهه گیری خاصی و بدون اینکه مثل دسته ی قبلی دفاع از حقوق زن را «مظلوم نمایی زنان» بدانند، زنان را نه محتاج همدردی خودشان می دانند و نه نیازمند توجهی متفاوت یا بیشتر.

و همین دسته دوم است و همین دو طیف آخر، که روح ادم را به درد می آورند. زن ایرانی، موجودی مفلوک و عاجز و بی نوا، به روایت شهره آغداشلو نیست. زن بدبختی که همیشه کتک می خورد، همسرش «سرش هوو می آورد»، به راحتی و بیخود و بی جهت سنگسار می شود، هیچ حقی به او تعلق نمی گیرد، اختیارش هرگز به دست خودش نیست، به زور به خانه بخت می فرستندش و تا مرگ مردی ظالم و منفور را تحمل می کند. زن ایرانی، مثل زنان همه جای دنیا و مثل همه ی انسانها، چه مرد و چه زن، دارای عقل و هوش و توانمندیهاییست، و مثل همه ی انسانهای دیگر، در مواجهه با مشکلات به طریقی سعی در حل آنها دارد. البته عده ای از زنان این سرزمین هم هستند که چنان در غرقابه ای از مشکلات و مصائب گرفتار می شوند و چنان همه ی راهها به رویشان تا همیشه بسته می ماند که دست اخر همین تصویر غم انگیز، با همه ی این مشکلات و مصائب عیان و وحشتناک از آنها به جا می ماند. اما معنای این تصویر نه حقارت و عجز این زنان، که بزرگی مشکلات و سختی مصائب آنهاست.

اما ناراحت کننده تر از کسانی که زنان را به خاطر زن بودن، مظلوم و درمانده و عاجز از حل مشکلاتشان می دانند؛ کسانی اند که هرگز از خود نمی پرسند چرا زنان برای حل ساده ترین مشکلاتشان، سراغ  پیچیده ترین و عجیب ترین راه حلها می روند. کسانی که از خودشان نمی پرسند آن دختر جوان چرا «شکل آدمیزاد» به آن پسر پیشنهاد ازدواج نمی دهد؟ یا آن دختر اگر به میل خود وارد رابطه ای شده چرا گذشته اش را همانطور که هست نمی پذیرد و یا چرا نمی تواند از این گذشته با همسر آینده اش صادقانه صحبت کند؟

چهره ی دیگر این زنان، برای این دسته، هیچ وقت آشکار نمی شود. زن خانه دار دردمندی که برای درد بی توجهی همسرش مُسکنی پیدا کرده و آن هدیه ای که با چند هفته نقشه کشیدن به دست آورده، هرگز جای ان هدیه ای که خود مرد به خواست خودش و از سر عشق اش برای همسرش می خرد را نمی گیرد. دختری که مجبور است بخشی ازگذشته اش را حتی برای خودش هم پاک کند و چون امیدی به پیدا کردن همسری ندارد که او را همانطور که هست بپذیرد و حرفهایش را بشنود، به ناچار تن به ازدواجی می دهد که با دروغ آغاز شده. جز حس انزجار چه چیز در آدم شکل می گیرد وقتی می بینی پسران جوانی از این دسته، نزدیک شدن دختری به خودشان را تلاش مذبوحانه ی او برای جلب توجه و شکلی از خواستگاری می دانند. و هرگز هم از خودشان نمی پرسند که حتی اگر قصد دختر چنین چیزی هم باشد، چه تفاوتی بین آن دختر و خودشان هست، وقتی که آنها هم قطعا سعی می کنند دختر مورد علاقه شان را مجذوب خود کنند، اما با هزار و یک شیوه ی آسانتری که خود جامعه پیش رویشان می گذارد، آنهم بدون انکه انگ نانجیب بودن و وقاحت بخورند.

این دسته بدون آنکه «درد» را ببینند، زنان را به خاطر مسکنی که برای آرام کردن – و نه درمان کردن – استفاده می کنند، گاهی سرزنش و ملامت می کنند و گاهی تشویق، و در هر حال زن را نیازمند هیچ همدردی نمی دانند. دردی که دیده نمی شود، عجیب هم نیست که نیازی به همدردی نداشته باشد.

شناختها و برداشتها از «زن»، اینجا انگار همیشه فاصله ی بین زن و مرد را زیادتر و زیادتر می کند. مردان چه زن را موجود مظلوم و مفلوک و ضعیفی بدانند، و چه انسان توانمند و عاقلی مثل خودشان، با درد زن بودن غریبه اند. دور از ذهن هم نیست که گاهی از مردان گله می شنوی که چرا مدافعین حقوق زن، برای احقاق حقوقشان از مردان کمک می خواهند. این مردان توقع «فهمیدن این درد» و نزدیک شدن به زنان را، نابجا و نادرست می دانند. و انگار به هیچ وجه نمی خواهند بپذیرند، که اینهمه تبعیض منفی، گاهی هم کمی تبعیض مثبت می طلبد؛ البته اگر شنیده شدن دردها و کمی توجه بیشتر را شکلی از تبعیض مثبت بدانیم.  و اینجاست که دست آخر خودت را باز هم در مقابل این جمله می بینی: «زن ایرانی به حقیقت موجود دردمند و بی نواییست».

 

پی نوشت: با عرض ارادت به مردانی که در هیچیک از این دسته ها جای نمی گیرند و آنقدر کم اند و آنقدر کم اند، و آنقدر کم، که نمی شود در دسته ی سومی قرارشان داد. 

شاید به نظر حرف تازه ای نباشد اینکه بنویسم زن ایرانی به حقیقت موجود دردمند و بی نواییست. این حرف را هم از مدافعین حقوق زنان می توان شنید و هم از مخالفین آنها! و جالبتر اینکه هم مدافعین حقوق زن ممکن است برای رد کردن و نادرست دانستن این جمله تلاش کنند و هم مخالفین آنها! این جمله، با همه ی سادگی و مختصر بودنش، برای خودش هزار و یک جور معنی دارد، که البته هر کسی از ظن خودش، برداشتی از آن می کند و بعد هم به سادگی از کنارش رد می شود.

این جمله را فراموش کنید و به آدمهای دور و برتان نگاه کنید. فکرمی کنید آنها چه تصویر کلی و چه مفهوم و شناختی از «زن» در ذهنشان دارند؟ اگر خودشان زن باشند که این شناخت، شناختی دورادور و کلی نخواهد بود، آنها «زن» را به واسطه ی زن بودن (البته علاوه بر هزار و یک چیز دیگر) شناخته اند؛ اما اگر این آدمهای دور و بر مرد باشند، یا به عبارتی بهتر: زن نباشند…

همه ی مردهای دور و بر را که کنار هم می گذارم، از پیر و جوان و تحصیل کرده و بی سواد و فرهیخته و عامی و روشنفکر و سنتی و مذهبی و لائیک و سکولار، از نسل قبل و نسل جدید، از کسانی که فکر می کنند چشمها را شسته اند و جور دیگر می بینند تا کسانی که فکر می کنند «قدیمی ها یک چیزی می دانسته اند که فلان حرف را زده اند»، تا آنهایی که اساسا هیچ فکری نمی کنند؛ همه را می شود در دو دسته ی بزرگ جا داد. که البته هر دسته هم برای خودش طیفی دارد.

دسته اول، کسانی اند که زن را موجود ضعیف و مظلوم و بی نوایی می دانند. خیلی رمانتیک هایشان به جای ضعیف می گویند ظریف و لطیف، و معتقدند زن موجود حساس و شکننده و لاجرم زیادی با احساسی است که هرچند عقل درست و حسابی ندارد، اما اولا قرار نیست که همه عقل داشته باشند، و ثانیا در کنار موجود عاقل اما بی احساسی مثل مرد، وجود یک زن لازم و «مکمل» است. طبیعتا موجودی که انقدر شکننده است و عقل درست و حسابی هم ندارد، خب نتیجتا مورد ظلم هم واقع می شود، ظلمی که چندان کاری هم نمی شود برایش کرد، چرا که نتیجه ی منطقی ظرافت و شکنندگی زن در دنیایی بیرحم است.

بخش دیگری از همین دسته، بدون این قبیل رمانتیک بازیها به شکل به قول خودشان واقع بینانه ای بر این باورند که زنان از آنجایی که جثه ی کوچکتر، توان جسمانی (؟!) کمتر و شرایط جسمانی خاصی دارند، در توانمندیهایشان با مردان نابرابرند و طبیعتا در حقوق و مزایا هم نابرابر خواهند بود؛ این گروه اصولا همه چیز را در گرو جثه و توان جسمانی می دانند؛ برخی از «باحال» هایشان عقل و منطق را هم تابعی از جسم می دانند و در نتیجه آن را هم در زنان ضعیف تر از مردان می دانند. بی حالهایشان هم نظر خاصی راجع به عقل ندارند و همان جثه و جسم را دلیل لازم و کافی برای مظلوم قرار گرفتن زنان می دانند. البته دسته ی باحال تری هم در این گروه هستند که آن بحث معروف نیمکره ی راست و چپ زن و مرد* را رو می کنند و با یک سری ژانگولربازیهای بانمکی توانمندیهای خاصی از زنان را نشان می دهند که این توانمندی ها را مردان ندارند و از یک مسیرهای پیچیده ای نهایتا به آنجا می رسند که زنان موجودات ضعیف «متفاوتی» نسبت به مردان هستند («ضعیف»ش را البته در دلشان می گویند)، حقوقشان هم هرچند کم به نظر می رسد ولی بیشتر متفاوت است تا کم! این گروه هم (با همه باحال ها و باحال ترها و بی حالهایش) ایضا گروه قبلی، در این که زن مورد ظلم قرار می گیرد شکی ندارند؛ اما به نظرشان چندان کاری هم نمی شود کرد، به جز یک سری تغییرات جزئی.

طیف دیگری از همین گروه «زن را مظلوم دان» (!) طبق قاعده ی «خلایق هر چه لایق»، در این که به زنان ظلم می شود شکی ندارند، اما بر این باورند که لابد زنان لیاقتی بیش از این از خودشان نشان نداده اند که قرن ها و هزاره هاست بر آنها ظلم می رود، و به شکلی که البته همیشه پیش خودشان می ماند و به من و شما نمی گویند، بر این باورند که زنان نمونه تکامل نیافته ای از مردان هستند که چون عقل درست و حسابی ندارند طبعا حق و حقوق چندانی هم گیرشان نیامده. کمی روشنفکرترهایشان که از نبوغ خاصی رنج می برند، بر این باورند که حق گرفتنی است (هر چند تاریخ نشان نداده که مردان کی این هزار و یک حق «مرد بودن» را گرفته اند) در نتیجه زنان اگر واقعا لیاقت این حق ها را دارند، خب بروند بگیرند، ما که جلوشان را نگرفته ایم! بعد هم به همین سادگی نیست که؛ باید جنگید، بها داد، کشته داد…

یک گونه ی در حال انقراضی هم در این دسته ی بزرگ هست، که زن را اصلا داخل آدم نمی دانند که بخواهند از او شناختی داشته باشند، یا نظری راجع به این موجود مفلوک هم در ذهنشان باشد. خیلی هنر کنند معتقدند عقل ده تا زن به اندازه ی یک مرغ است؛ مورد ظلم هم قرار می گیرند که بگیرند خب که چه…؟ (البته آنقدرها که من و شما فکر می کنیم هم در حال انقراض نیستند، اما بیایید به فرداهای روشن بیاندیشیم و اینها…)

خلاصه ویژگی ثابت دسته ی اول، این است که همه شان زن را موجود مظلوم و ناتوان و ضعیفی می دانند البته به شکلهای مختلف. اما دسته ی دومی هم وجود دارد که زن را اصلا هم موجود ناتوان و ضعیفی نمی داند. و کاملا برعکس، به کلمه «زن ایرانی» که می رسد، چشم تنگ می کند و می گوید زن ایرانی موجود بسیار باهوش و توانمندیست…

 * برای مبتدیان عزیز خاطرنشان می کنیم، بحث معروف «نیمکره ی راست و چپ مغز»، بحثیست که می گوید نیمکره راست مغز مردان قویتر از زنان، و نیمکره چپ مغز زنان قویتر از مردان کار می کند. جالب اینجاست که این امر دقیقا همان چیزهایی را ثابت می کند که فرهنگ مردسالار قرن هاست به آن باور دارد، مثلا به همین دلیل است که مردان در ریاضیات قویترند!، یا به همین دلیل است که زنان زیاد حرف می زنند!